شهر «پس اركادريش»
يا به قول هرودوت و كت زياس مورخان يونانى «پاسارگاد»، بنا به
گزارش شادروان على سامى بر اثر كاوشگرى وى در سال هاى ۱۳۳۱ و
۱۳۳۸ خورشيدى در اين شهر كهنسال آثارى به كهنگى هزاره پنجم پ.م و
هزاره سوم پ.م يافت شده كه حاكى از سكونت آدميان شهرنشين در اين
سرزمين بوده از جمله آثارى شبيه به هنر عيلامى از بن خاك در شهر
پاسارگاد نيز يافت شده است از ديدگاه علم باستان شناسى اين شهر
در سال هاى دورتر از بنيانگذارى آن زيستگاه نياكان كورش بزرگ به
لحاظ وجود دو رشته آب كافى از رود پلوار يا رود سيوند تنگ بولاغى
(محل احداث سدى كه بنيانگذارى خواهد شد) و رود مرغاب و چند چشمه
ديگر سرزمينى سبز و خرم بود. ماركوارت و پى ترژوليوس يونگه
همواره شهر پاسارگاد را با نام واقعى آن به حقيقت شهر پس
اركادريش خوانده اند، زيرا داريوش بزرگ در بند ۱۱ ستون يك سنگ
نبشته بزرگ بيستون كه در دانش باستان شناسى سند رسمى به شمار مى
رود، خاستگاه گئوماته مغ غيرزردشتى را سرزمين پى اى سى و ودايا
پيرامون كوه اركادريش خوانده است يعنى همان كوهى كه امروز شهر
پاسارگاد يا شهر پس اركادريش را در كنار گرفته است زيرا داريوش
شاه مى گويد: «پس از آن مردى مغ گئوماته نام از پ اى سى يا و
ودايا برخاست كوهى اركادريش نام، چون از آنجا برخاست چهارده روز
از ماه ويخن (اسفند) گذشته بود.» شهر پاسارگاد در سال هايى دور
از پايتخت شدن نخستين شاهان هخامنشى يعنى كورش بزرگ و پسرش
كبوجيه به وسيله ساكنان باستانى آن بنيانگذارى شد و سپس پارسيان
نياكان دو پادشاه فوق الذكر به تدريج در پس كوه آركادريش واقع در
پهن دشت مشهد مرغاب امروز اين شهر كهن و هفت هزار ساله را گسترش
داده و در اين شهر به فرمانروايى پرداختند و به همين دليل است كه
اين شهر باستانى به شهر پس اركادريش نامور گرديد. شهر پس
اركادريش يعنى شهرى كه در پس كوه آركادريش بنيانگذارى شده است و
سپس اين شهر محل استقرار دولت پارسى تبار هخامنشى و نخستين
پايتخت دولت شاهنشاهى هخامنشى گرديد. پايتخت بودن اين شهر تا سال
مرگ كبوجيه پسر كورش كه در اسفند سال ۵۲۳ پ.م روى داد ادامه داشت
و در طول اين مدت چيش يا اى پش شاه پارس و پسرانش اريارمن و كورش
يكم و فرزندان آنان به عنوان پادشاهان پارسى دست نشانده شاهان
ماد بر قلمرو پارس حكومت مى كردند. لازم به توضيح است كه
شاهان دست نشانده و فرمانبردار پارس خويشاوند قوم فرمانرواى ماد
بر سرزمين ايران باستان به شمار مى آمدند چون تاريخ نويسان
ايرانى تبار آن دوران كه هرودوت پدر تاريخ به وجود آنان در كتاب
خويش اشاره كرده ظاهراً تاريخ كهن ايران نگاشته شده از سوى آنان
در حمله گجستگ اسكندر به ايران كه در سال ۳۳۴ پ.م روى داد از
ميان رفت، لذا آنچه كه ما امروز از تاريخ ايران باستان در اين
دوران مى دانيم مرهون سنگ نبشته و گل نبشته هاى موجود بازمانده
از آن دوران و تاريخ نويسى مورخان بيگانه از جمله پدر تاريخ به
نام هرودوت و گزنفون وژ وستن و پيروز بابلى يا بروس و كتزياس و
همچنين مرهون كاوش كاوشگران از طريق آگاهى از يافته هاى زير خاكى
آن دوران است و لازم به يادآورى است كه بيگانگان به گاه تاريخ
نگارى به جاى كاربرد واژه هاى پارسى باستان با اندك دگرگونى هايى
در واژه هاى پارسى باستان از اين واژه ها به صورت كاربرد در زبان
هاى يونانى و رومى بهره مى گرفتند از جمله به جاى واژه هاى ميثر
به معناى خورشيد و روشنك از واژه هاى ميترا و ركسانا در گزارش
هاى خود بهره گرفتند. از اين رو از شهر پس اركادريش ياد شده در
سنگ نبشته بزرگ بيستون به وسيله داريوش بزرگ با نام پاسارگاد يا
پاساركاد در گزارش هاى تاريخى خود ياد كرده اند و چون كبوجيه
پادشاه هخامنشى و فرعون سلسله بيست وهفتم مصر باستان پس از آگاهى
از كودتاى مذهبى در شهر پاسارگاد دانست گئوماته يا به پندار من
«گاو ماد» كه يكى از روحانيان و مغ غيرزردشتى بود به يارى برادرش
پادزيت رئيس امور دربار شاهى كبوجيه با سوءاستفاده از غيبت وى بر
تخت شاهان هخامنشى تكيه زده، شاه نگونبخت هخامنشى در راه بازگشت
شتاب آلود خويش از كشور مصر به شهر پاسارگاد در سرزمينى به نام
شام در حالى كه به علت رخداد ناهنجار فوق الذكر در شرايط روحى
بسيار نامطلوبى قرار داشت، بر اثر زخم خوردگى ناشى از پارگى غلاف
شمشير نوك شمشير به كشاله ران وى هنگام پياده شدن از اسب برخورد
كرده و در نتيجه عفونت ناشى از آن پيش از رسيدن به شهر پس
اركادريش يا پاسارگاد در آخرين روزهاى ماه اسفند ۵۲۳ پ.م درگذشت
و بنا به قولى پيكرش به شهر پاسارگاد آورده و در آنجا طبق مراسم
سنتى پارسيان به گور سپرده شد. گئوماته كه در اين هنگام به تزوير
و توطئه با نام برديا پسر كهتر كورش بزرگ به تسخير مركزهاى حساس
شهر پاسارگاد به يارى برادرش پرداخته بود بر تختگاه شاهان پارس
تكيه زد و خود را به دروغ برديا پسر كورش بزرگ خواند۱ و در حالى
كه پادزيت مغ برادر گئوماته همانند گذشته سمت رئيس دربار شاهى را
عهده دار بود و مغان غيرزردشتى كودتاگر به سرپرستى پادزيت و
گئوماته نبض اداره امور كشور پارس و ماد را در دست گرفتند و در
نتيجه بر اثر اين كودتاى مذهبى بار ديگر قوم ماد غيرزردشتى كه در
شكست استياگ شاه ماد از كورش دوم نامور به كورش بزرگ، سرزمين ماد
و پارس و تختگاه قوم غيرزردشتى ماد را از دست داده بودند بار
ديگر زمام امور كشورهاى پارس و ماد را در دست گرفتند و پس از
رخدادهاى ديگرى كه شرح آن در اين مقام ضرورتى ندارد در تاريخ ۱۰
مهر ۵۲۲ پ.م شوراى براندازى متشكل از هفت تن از رئيسان خاندان
هاى بزرگ پارس به سرپرستى داريوش بزرگ كه در آن زمان فرزند يكى
از هفت نفر سران خاندان بزرگ هخامنشى بود عليه حكومت گئوماته
قيام كرد و در تاريخ ۱۵ مهر ۵۲۲ پ.م حكومت هفت ماه و ۳ روزه
گئوماته مغ را سرنگون ساخت و پس از تاريخ ۱۵ مهر ۵۲۲ پ.م و صدور
دستور قتل عام سران كودتا به سرپرستى پادزيت و گئوماته و ديگر
مغان غيرزردشتى به وسيله داريوش بزرگ تحت نام عيد ماگافونى يا
عيد مغ كشى تحقق يافت كه در تمام دوران شاهى دويست و بيست ساله
هخامنشيان در روز پانزده مهر سال عيد ماگافونى در سراسر پارس
برگزار مى شد. مقارن آغاز شاهى داريوش بزرگ پارسه شهر را كه به
غلط تخت جمشيد خوانده مى شود و ۵۸ كيلومتر با شهر پاسارگاد فاصله
دارد به تدريج با يارى صنعت گران و استادكاران ايرانى و
استادكاران ملل تابع دولت هخامنشى داريوش بزرگ به عنوان پايتخت
شاهان هخامنشى بنيانگذارى كرد. بنابراين از آغاز پادشاهى چيش يا
پيش شاه پارس از نيمه نخست سده هاى هفتم پيش از ميلاد شهر پس
اركادريش يا پاسارگاد تا سالمرگ كبوجيه يعنى پايان اسفندماه ۵۲۳
پ.م پايتخت شاهان هخامنشى بود. شهر پاسارگاد گور كورش بزرگ و
كاسان دانه به پندار من گيلانى نژاد اهل كشور مارد در دروازه
ورودى شهر پاسارگاد قد برافراشته و اين آرامگاه مقدس و به اعتبار
خوشنامى و جوانمردى و سياست هاى انسان دوستانه درون مرزى و برون
مرزى كورش بزرگ كه در متون مذهبى دنياى باستان و گزارش تاريخ
نويسان جهان از آن صفات به عنوان صفات پيامبرگونه ياد شده اينك
به عنوان يك سند ارزنده و يادمانه اى ارزشمند از مفاخر ملى قوم
ايرانى در تاريخ جامعه كل بشرى از اين آرامگاه و سرزمين پاسارگاد
ياد شده و امروز اين آرامگاه در دشت گسترده ولى بى رونق شهر
پاسارگاد ديده مى شود كه از اين شهر هفت هزار ساله به عنوان
تختگاه بنيانگذار سرسلسله شاهنشاهى هخامنشى يعنى كورش بزرگ ياد
شده است. كورش بزرگ آن انسان ستوده و والا و بى نظيرى است كه
يهوه خداى اسرائيل در تورات او را شاهين و فرستاده خود و مامور
گسترش دادگرى در جهان خوانده است.۲ جالب اينكه سرپرسى سايكس مى
نويسد: «من سه بار شخصاً به زيارت اين آرامگاه رفته و مختصر
تعميرى هم در آن نمودم... ديدن آرامگاه اصلى كورش شاه بزرگ و
شاهنشاه جهان مزيت كوچكى نيست. من چقدر خوشبخت بودم كه به چنين
افتخارى نايل شدم... آيا براى قوم آريايى هيچ بناى ديگر نيز هست
كه برتر از آرامگاه بنيانگذار شاهنشاهى پارس باشد؟» شهرى كه
ديروز كورش بزرگ و كبوجيه از اين شهر بر جهان معلوم و متمدن
دنياى باستان آن روزگار فرمان مى راندند، ولى امروز اين شهر
ستمديده به اعتبار بى توجهى برخى از فرزندان و ساكنان خويش كه در
تخريب آثار باستانى آن شهر كوشيده اند همچون تك درختى خشك و بى
سايبان در گوشه اى از استان فارس خموش و افسرده و بى رونق چشم
حسرت و اندوه به پهن دشت مشهد مرغاب دوخته است ولى خوشبختانه گور
كورش بزرگ و كاسان دانه ساخته شده از سنگ آهك و بر بلنداى هفت
پلكان دور تا دور و سرتاسرى جاى گرفته و لازم به توضيح است كه
عدد هفت عددى است مقدس كه مورد احترام در نزد بسيارى از ملل
دنياى باستان به ويژه در آيين مزديسنا حتى پيش از ظهور زردشت و
پس از او قرار داشته، چون عدد هفت در آيين مزديسنا مقدس به شمار
مى آمد از اين رو به پندار من، وجود هفت پله مورد اشاره زيربناى
آرامگاه كورش بزرگ و كاسان دانه نشانگر اين امر است كه كورش بزرگ
و همسر ماردى وى به آيين و كيش مزديسنا و به احتمال قوى به كيش
زردشت مومن و معتقد بودند و دليل استوار كردن آرامگاه كورش بزرگ
و همسرش كاسان دانه بر هفت پله سرتاسرى كه دور تا دور آرامگاه
كورش و همسرش را فراگرفته داراى منشاء مذهبى و گرايش او و همسر
ماردى وى به آيين مزديسنا بوده است و در كنار آرامگاه كورش بزرگ
بنا به گزارش آريان مورخ اهل آسياى صغير۳ و گزارش آريستو بول
دوست و مورخ همراه اسكندر نيز كه در زمان تسخير پارس همراه او
بود در سنگ نبشته اى به خط ميخى كه ظاهراً خط ميخى پارسى بود
كورش بزرگ با بيانى فيلسوفانه و اندرزگونه خطاب به آيندگان چنين
اندرز داده است: منم كورش فرزند كبوجيه فرمانرواى آسيا كه دولت
پارس را بنا كردم. بر زمين كمى كه تن مرا در برگرفته رشك مبر.
متاسفانه برخى به ويژه ساكنان شهر پاسارگاد كه تا ۱۵۰ سال اخير
همانند بسيارى از مردم ايران از هويت ملى خويش ناآگاه مانده
بودند و اين خط ميخى پارسى يا خط ميخى عيلامى را به علت اينكه
هنوز خط ميخى به وسيله لاسن فرانسوى و گروت فند آلمانى و در
نهايت به وسيله سر هنرى راولينسن انگليسى خوانده نشده بود، اين
گونه نوشتارهاى ارزشمند را خط جادو پنداشته و بدين دستاويز،
بسيارى از نبشتارهاى ارزشمند باستانى ديگر از جمله نبشتار بالاى
پيكره مرد بالدار را در شهر پاسارگاد از ميان برداشتند و اين
نبشتار كورش بزرگ كه او ضمن پندى حكيمانه خود را بحق بنيانگذار
دولت پارس خوانده، مورد ملاحظه شخص آريستو بول تاريخ نويس همراه
اسكندر در شهر پاسارگاد قرار گرفته بود. آريستو بول كه شخصاً
آرامگاه كورش بزرگ و محوطه اين آرامگاه را ديده بود و همچنين
ديگر مورخان دوران باستان از جمله آريان مورخ اهل آسياى صغير كه
در سده دوم ميلادى مى زيسته و استرابون زايچه سال ۴۰ پ.م و كنت
گورث كه در سده يكم ميلادى مى زيست و همچنين پلوتارك اين مورخان
در آثار بازمانده از خود گزارش مى دهند كه در محوطه اين آرامگاه
درختان گوناگون به صورت پارادايس يا پرديس يا فردوس كه به معناى
باغ بهشت است، ديده مى شد و جويبارى نيز در محوطه اين آرامگاه
وجود داشت و ساختمانى هم در كنار آرامگاه كورش بزرگ و كاسان دانه
در شهر پاسارگاد بنا شده بود كه در آن ساختمان كه اينك نابود شده
و از بين رفته، مغى به عنوان نگهبان آرامگاه و مسئول اجراى مراسم
مذهبى اقامت شبان و روزى داشت كه در روزهاى مقدس مذهبى در آيين
زردشتى در محوطه آرامگاه كورش بزرگ در شهر پاسارگاد به قربانى
اسب كه در ايران باستان داراى ارزش بسيار بود، مبادرت مى ورزيد و
تقدس اسب در ايران از آنجا مشخص و احراز مى شود كه بسيارى از
بزرگان هخامنشى داراى نام هاى با پسوند و پيشوند واژه اسب بوده
اند همچون صد اسب و هزار اسب و ارج اسب و تهم اسب كه به معنى
دارنده اسب ارزنده و اسب آهنين دارنده صد اسب و هزار اسب و
همچنين ويشت اسب پدر داريوش بزرگ و گشتاسب بنا به قول گاثه ها
حامى زردشت و بيور اسب و فرن اسب يعنى دارنده اسب درخشان و غيره
بوده اند. كشف محل به گورسپارى كورش بزرگ و همسرش كاسان دانه در
سال ۱۳۳۸ خورشيدى كه تا آن زمان كسى از آن آگاهى نداشت بدين گونه
روى داد كه درخت انجيرى وحشى بر حاشيه بلنداى سقف آرامگاه كورش
بزرگ و همسرش از سوراخى سر برون كرده بود و براى اينكه اين درخت
انجير موجب ويرانى تدريجى سقف آرامگاه نگردد، به دستور اداره
باستان شناسى فارس با نظارت نماينده آن اداره مستقر در شهر
پاسارگاد هنگامى كه درخت انجير وحشى را با احتياط از سقف آرامگاه
زدودند دو گور در كنار يكديگر در بين فضاى سقف ذوزنقه اى آرامگاه
با كف مسطح آن ديده مى شود و اين دو گور به وسيله دهليزى باريك
به عرض ۲۵ سانتى متر و به درازاى يك متر به هم مرتبط است كه گور
بزرگتر ظاهراً از آن كورش بزرگ و گور كوچكتر كه به درازا و پهناى
۹۵*۹۵/۱ است از آن كاسان دانه است و بلنداى هر دو گور نيز از
مقطع آن ۸۵ سانتى متر است. گزارش شادروان على سامى باستان شناس
برجسته ايرانى حاكى است كه با وجود پنهانكارى گور كورش بزرگ و
كاسان دانه در همان هنگام به گورسپارى آنان از ديدگاه مردم گور
كورش بزرگ در زمانى نامعلوم مورد دستبرد دزدان قرار گرفت.
آرامگاه كورش بزرگ كه از سنگ آهك استخراج شده از كوه
آركادريش ساخته شده زيرا اصولاً پيرامون شهر پاسارگاد كوه سنگى
مناسبى براى پيكره تراشى يا ساختن كاخ وجود نداشته و سنگ هاى
سختى كه در بناهاى شهر ديده مى شود از نقاط دورتر يعنى (كوه)
سيوند۴ به اين شهر آورده شد. علاوه بر قصر و بارگاه و بار عام
كورش بزرگ و (كاخ) زيستگاه او و اندك بازمانده و زيستگاه تقريباً
نابود شده كبوجيه و بناى از بين رفته ويژه مراسم مذهبى شهر و
پيكره هاى مرد بالدار به عنوان يادگارهاى تمدن سده ششم پ.م ايران
امروز در پهن دشت شهر پاسارگاد ديده مى شوند كه وظيفه ملى دولت
پاسدارى و نگهبانى از اين ميراث كهن فرهنگى دوره طلايى
فرمانروايى هخامنشيان در ايران باستان است. صحنه ديگرى كه در شهر
پاسارگاد به چشم مى خورد دو ساختمان مسجد و كاروانسراى ساخته شده
در سده هاى هفتم و هشتم هجرى به وسيله اتابك سعدبن زنگى و شاه
شجاع است كه بر اثر استفاده از مصالح ساختمانى و تخريب كاخ هاى
بارعام كورش و زيستگاه اين شاه، زيان هاى جبران ناپذيرى به ويژه
به اين دو اثر ارزنده باستانى وارد شد و در اين رهگذار احتمالاً
با اذن اتابك سعدبن زنگى و شاه شجاع شاهان به ترتيب هم دوره سعدى
و حافظ، چنين عملى تحقق يافت. در سردر اين مسجد نيمه تمام نام
سلطان سعد بن زنگى ديده مى شود. بدين گونه مسلم است كه اين مسجد
با استفاده از سرستون هاى سه ايوان خاورى و باخترى و جنوبى كاخ
پذيرايى كورش كه شاهكارى از صنعت صنعتگران پارسى در بيست و پنج
سده پيش بوده است و تخته سنگ هاى چهارگوش فرش كف اين دو كاخ
تقريباً از بين رفت. بناى مسجد نيز به علت درگذشت سعد زنگى شاه
پارس در سال ۶۲۱ هجرى ناتمام ماند.
پسر سعد زنگى كه در
سال ۶۲۲ هجرى به جاى پدر بر تخت شاهى اتابكان پارس تكيه زد،
نخواست با ادامه عمل پدرش ساختمان اين مسجد را به پايان برد۱ و
همچنين در يكصد مترى شمال آرامگاه كورش بزرگ ويرانه ساختمانى كه
ظاهراً كاروانسرا بوده، ضمن خاكبردارى در سال ۱۳۲۸ خورشيدى اين
بنا نمودار شد كه اين كاروانسرا نيز با مصالح سنگ هاى شكسته شده
كاخ كورش بزرگ به صورت نامنظم بنا شده بود و چون در اين كاوش سنگ
نبشته اى به نام «السلطان المطاع ابوالفوارس»۲ به خط زيباى ثلث
ديده مى شود و ابوالفوارس نيز به شرح سروده هاى شاه شجاع و سروده
اى از حافظ لقب شاه شجاع پسر امير مبارزالدين محمدشاه بنا به
مندرجات تاريخ آل مظفر، شاه فارس از سلسله آل مظفر و هم دوره
حافظ بود و در اين رابطه محمد مفيد مستوفى يزدى كه در سده يازدهم
هجرى اين كاروانسرا را ديده در كتاب خود به نام «مختصر و مفيد»
گزارش مى دهد: «مشهد مادر سليمان كه حقير خود آن را ملاحظه كرده
به فرمان پادشاه مطاع شاه شجاع مظفرى در حوالى مشهد (يعنى
آرامگاه كورش بزرگ) كاروانسرايى ساخته شده كه تمامى اركان آن و
ديوارها از سنگ مرمر تراشيده شده است.» همچنين در كاخ بارعام
كورش بزرگ نيز چند سكه به نام شاه شجاع يافت شده كه ظاهراً
كارگران مامور كندن و شكستن سرستون هاى كاخ كورش و سنگ هاى مربع
شكل تراشيده كف اين كاخ، اين سكه ها به هنگام كارگرى از جيب
كارگران به زمين افتاده و گم شده بود كه يك روى اين سكه ها جمله
«السلطان المطاع شاه شجاع» و روى ديگر اين سكه «عدليه شيراز»
ديده مى شود. اين كاروانسرا بين سال هاى ۷۶۰ _ ۷۵۹ بنيانگذارى شد
كه آن بنيانگذارى ساختمان كاروانسرا به زمان شاه شجاع و
بنيانگذارى مسجد مربوط به سال هاى ۶۲۱ _ ۶۲۰ هجرى در زمان اتابك
سعدبن زنگى رخ داد. اذن شاهان فوق الذكر موجب شد كه با خراب كردن
اين آثار باستانى و مصالح سنگى اين آثار نابود شود. مسجدى كه
نيمه تمام مانده هنوز به عنوان يادگار اتابك سعدبن زنگى هم عصر
نابغه ادب پارسى سعدى شيرازى در پهن دشت شهر پاسارگاد ديده مى
شود. از سوى ديگر متاسفانه بسيارى از ساكنان شهر پاسارگاد نيز در
طى قرون و اعصار به هنگام ساختن بناى زيستگاه خود آثار ارزنده
شاهان هخامنشى را در اين شهر تخريب كرده و از مصالح تخريب شده
آثار باستانى نخستين شاهان هخامنشى به پيروى از شاهان آل مظفر
براى ساختن زيستگاه هاى خود بهره گرفتند. بدينگونه بسيارى از
بازمانده هاى آثار بزرگ تمدن درخشان هزاره سوم دوره هخامنشى
تقريباً به وسيله مردم محلى و آن دو پادشاه و برخى از ساكنان به
خرابى كشيده شد، ولى از سوى ديگر خوشبختانه چون مردم پاسارگاد مى
پنداشتند آرامگاه كورش بزرگ و همسرش كاسان دانه آرامگاه مادر
حضرت سليمان پادشاه اسرائيل است كه در سال ۹۵۰ پيش از ميلاد
مسيح(ع) بر كشور اسرائيل فرمانروا بوده، به لحاظ احترامى كه مردم
مسلمان ايران براى حضرت سليمان قائل بودند، آن حضرت را صاحب
كرامات از جمله معجزه پرواز قاليچه حضرت سليمان مى دانستند. لذا
لااقل در اين مورد به يارى پندارهاى اسلامى آرامگاه كورش و همسرش
كاسان دانه از دست شاهان آل مظفر اهالى شهر پاسارگاد نجات يافت و
تا امروز اين اثر ارزنده خوشبختانه براى ما و جهانيان به يادگار
مانده و از صفحه روزگار محو نگرديد. بازمانده بناى ساختمان ديگرى
از خشت نيز در شهر پاسارگاد به چشم مى خورد و همچنين چند عدد آجر
پخته ظريف قيراندود هنگام خاكبردارى در كاخ بارعام كورش بزرگ
يافت شده كه ابعاد سه گانه آن ۵/۴*۳۲*۴۵ سانتيمتر بوده و نشانگر
پيشرفت صنعت آجرپزى و استفاده از قير به عنوان ملاط در سده ششم
پ. م در ايران دوره هخامنشى است. همچنين در نزديك كاخ بارعام
ويران شده شهر پاسارگاد حيوانى خيالى و افسانه اى از سنگ سياه
صيقلى شده ديده مى شود كه نيمى از تنه اين پيكره انسان و نيمى
ديگر تنه آن آراسته به بخشى از تنه و دم ماهى است كه فقط بخش
پائين پيكره آدمى و پيكره ماهى تا دم آن باقى مانده و در كنار
اين پيكره، تقريباً نيمه ويران شده مقدار ناچيزى از اسطوره اى كه
داراى سم همچون سم گاو است در پشت سر اين پيكره به شكل ماهى به
چشم مى خورد و در درگاه جنوبى كاخ بارعام نيز بخش كمى از نقش پاى
انسان و حيوانى بازمانده است و اين اثر كه بسيار زيبا كنده كارى
شده فلس هاى ماهى كنده كارى شده به صورت بسيار منظم با ظرافت و
زيبايى هر چه تمامتر بيش از بيست و پنج سده پيش تا امروز نيز به
گونه اى شگفت انگيز سالم مانده ديده مى شود. در كنار اين پيكره
بخش تحتانى دامن چين دار با شال كمر پيكره مردى باقى مانده كه
صاحب اين پيكره كورش بزرگ است. وجود نبشتارى با خط ميخى عيلامى
بر دو سوى دامن آن مرد نقش بسته با خط عيلامى نشانگر اين واقعيت
است كه هنوز خط ميخى پارسى باستان كه وجود اين پديده بزرگ فرهنگى
از ابتكارات پارسيان و بنيانگذارى انقلاب فرهنگى سترگى از سوى آن
قوم در جامعه بشرى بود در اين دوران هنوز كاملاً مرسوم و متداول
و فراگير نشده بود. من از آن رو ابتكار خط ميخى پارسى باستان را
انقلاب فرهنگى در جهان باستان مى دانم كه خط ميخى پارسى باستان
هشتصد حرف خط ميخى سومرى و بابلى و آشورى و سيصد حرف ميخى عيلامى
را به سى و شش حرف همانند حروف امروز بسيارى از خط ملل متمدن
خلاصه و تبديل كرد و تجلى اين افتخار بزرگ ادبى را ما در دوران
شاهى داريوش بزرگ در سنگ نبشته بزرگ بيستون مى يابيم كه پيشينه
اين ابتكار فرهنگى به پندار من، به سال ها پيش از سال هاى ۵۱۹ -
۵۲۲ پيش از ميلاد يعنى سال ايجاد سنگ نبشته بزرگ بيستون به وسيله
داريوش بزرگ بازمى گردد، جالب اين است كه دكتر ارفعى استاد
خواندن خط ميخى عيلامى در موزه ايران باستان واقع در تهران طى
گفت وشنودى حضورى با من تعداد حرف هاى خط عيلامى را يكصد و بيست
حرف اعلام داشته است. در اينجا ضرورى است يادآور شوم كه داريوش
بزرگ كه مردى فرهنگ پرور و دانش دوست بود، به انگيزه خوى فرهنگ
پرورى خويش در دوران حكومت خود بر كشور مصر به او جاهوررسن متصدى
امور ادارى كشور مصر فرمان داد تا دانشكده سائيس واقع در مصر را
كه ظاهراً دانشكده پزشكى ويران شده آن دوران بود، بازسازى كند و
همچنين در شهر پاسارگاد اثر ارزنده ولى تقريباً در حال نابودى
پيكره مرد بالدار كه بنا به عقيده مردود و مبتنى بر لغزش بسيارى
پژوهشگران خاورشناس خارجى و ايرانى پيكره كورش بزرگ يا نماد
مذهبى كيش ايرانيان باستان و ديگر ملل تابع خوانده شده، ديده مى
شود كه چون اين پيكره ساخته از سنگ آهك و از آغاز استقرار اين
پيكره در پهن دشت شهر پاسارگاد و در محوطه بناى ويران شده
پرستشگاه و آتشكده شهر پاسارگاد قرار دارد و لااقل اين پيكره كه
بلنداى آن در آغاز ۵/۳ متر بوده و اينك بر اثر شكستگى بالاى اين
پيكره به ۹۰/۲ متر تقليل يافته بيش از ۲۵۲۹ سال در معرض باد و
باران و دست خرابكار برخى افراد محلى قرار داشته و دارد و به اين
لحاظ تقريباً مشخصات چهره و تن پوش اين پيكره ارزشمند باستانى در
حال نابودى است. در بالاى سر اين پيكره تاج فرعون هاى مصر باستان
كه به گوى هايى تزئينى آراسته شده و در دو سوى اين تاج دو مار
كبرى كه در مصر باستان مورد پرستش بوده، ديده مى شوند. زير تاج
مصرى مرد بالدار، جسمى به صورت دو شاخ قوچ مشاهده مى گردد كه اين
جسم در زير تاج بزرگان و فراعنه مصر باستان نيز از جمله توت آنخ
آمون فرعون جوانمرگ سلسله سيزدهم مصر باستان مشاهده مى گردد و
اين مرد بالدار شهر پاسارگاد داراى دو بال بلند همانند بال
فرشتگان است كه عين اين بال ها در پيكره هاى اسطوره هاى بابلى به
عنوان خدايان ستيزه گر خير و شر به نام هاى آنزو و نينورته و بال
اين مرد بالدار نيز كه تا فاصله اندكى با قوزك پاهاى اين پيكره
همانند اسطوره هاى بابلى و آشورى نيز به چشم مى خورد. در شهر
پاسارگاد پيكره مرد بالدار داراى تن پوشى همانند عباى روحانيون
با حاشيه گلكارى است كه به پندار من به رغم ديدگاه پژوهشگران
ايرانى و خارجى، صاحب اين پيكره نه پيكره كورش بزرگ و نه نماد
خدايان مصرى و بابلى است بدين توضيح كه چون كورش بزرگ هرگز به
مصر نرفت و به علت دورى فاصله از محل كشورهاى مصر و ايران با
يكديگر و كمبود وسايل ارتباط بين دو قوم مصر و ايران و دوگانگى
رسوم و آئين مصريان باستان با آئين مزديسنايى كورش بزرگ
بنيانگذار سلسله هخامنشى، تاج و نمادهاى مقدس مصريان باستان يعنى
مار كبرى را نمى شناخته و اگر اين نمادها بنا به قول دانشمند
محترم دكتر عليرضا شاپور شهبازى مورد شناسايى كورش بزرگ بوده،
استفاده از نمادهاى بيگانه براى كورش بزرگ كه بر اثر وصيت او
آرامگاه وى را بر روى هفت پله دورادور سراسرى به عنوان نماد
گرايش او به آئين مزديسنا ساخته و پرداخته بودند امرى خلاف عقل و
منطق به شمار مى آمد و در نتيجه بنا به پندارهاى مذهبى
مزديسنايى، كورش بزرگ اين شاه نامدار مار را مقدس نمى شمرده و آن
مرد بزرگ برخلاف پسرش كبوجيه داراى عنوان فرعون مصر باستان نيز
نبوده به علاوه صاحب اين پيكره مرد بسيار جوان با ريش كم پشت و
موى سر غير مجعد همانند موى سرتوت آنخ آمون مصر و رع هوتپ
دولتمرد مصر باستان و تواريس خداى حامى زنان باردار در مصر
باستان ديده مى شود. همچنين اين پيكره اگر از آن كورش بزرگ
مى بود، لاجرم مى بايست محل استقرار اين پيكره در كاخ بارعام
كورش بزرگ قرار مى گرفت تا در معرض ديد ناظران و فرستادگان ملل
تابع دولت هخامنشى به پاسارگاد قرار گيرد، ولى اين پيكره از آغاز
در محوطه پرستشگاه و آتشكده ويران شده شهر پاسارگاد قرار گرفته و
همچنين ادعاى بهره مندى كورش بزرگ از اسطوره مذهبى خير و شر
بابلى يعنى اسطوره جنگ انزو و نينورته خدايان خير و شر بابلى با
وجودى كه پارسيان نماد خدايان خود به جز فروهر را به تصوير نمى
كشيدند، آن هم در تختگاه شاهى وى در شهر پاسارگاد معقول و منطقى
نيست و به رغم ادعاى دانشمند محترم عليرضا شاپور شهبازى دانشور
محترم صاحب نظر در تاريخ ايران باستان، آشنايى كورش بزرگ از طريق
ارتباط دولت هخامنشى با دولت فنيقيه با تاج شاهان مصر باستان و
تقدس مار كبرى فاقد هرگونه دليل بوده و مورد ترديد است، به ويژه
اينكه شاپور شهبازى براى اثبات اين ادعاى خود دليل و حتى قرينه
معقولى در اين رابطه اقامه و ابراز نداشته كه با استدلال هاى من
در اين نوشتار تاب معارضه داشته باشد و به فرض شناسايى كورش بزرگ
نسبت به تاج مصرى و تقدس مار در مصر باستان به شرحى كه در سطور
پيشين گفته شد كاربرد نمادهاى شاهى و مذهبى مصر باستان در پيكره
كورش بزرگ آن هم در تختگاه خود و در اجتماع پارس پيرو آئين
مزديسنا هم از ديدگاه كيشى كه خود كورش بزرگ و خاندان او پيرو آن
كيش بودند و هم از نظر سياست كشوردارى، آن هم در محيط مذهبى شهر
پاسارگاد و بالجمله در پارس و ماد و سرزمين زير حكومت وى معنى و
مفهوم منطقى و مصلحتى نداشته با خواسته و پندار مذهبى كورش بزرگ
با توجه به بنيانگذارى آرامگاه وى و همسرش بر هفت تخت سنگ با
سياست كشوردارى و مصالح سياسى سرزمين ايران زير فرمانروايى وى
آشكارا تضاد و مغايرت دارد. به هر حال اگر اين پيكره از آن كورش
بزرگ بود مى بايست مو هاى سر اين پيكره همانند موى مردان هخامنشى
مجعد كنده كارى شده باشد و همچنين كورش بزرگ به يقين فلسفه وجودى
دو بال مرد بالدار را كه نشانگر پيروزى خداى روشنى بر خداى
تاريكى است براى ابراز اعتقادات مذهبى خود با وجود اعتقادات آئين
مزديسنا منطقاً به اسطوره و نماد هاى بيگانه يعنى به وجود خدايان
خير و شر از نماد اين خدايان به صورت موجودات بالدار و اسطوره
هاى بابلى- آشورى بهره نمى گرفت و همچنين كورش بزرگ كه در زمان
استقرار اين پيكره در صورت زنده بودن مرد سالمندى بوده و همانند
مردان هخامنشى كه تصوير آنان با ريش انبوه و موى مجعد در ديوار
هاى كاخ پارسه شهر كنده كارى شده بايد در آن مقطع زمانى داراى
ريش انبوه بوده باشد. در حالى كه مرد بالدار با ريش كم پشت و موى
غيرمجعد همانند آرايش سنتى موى مردان در مصر باستان به صورت مرد
جوانى نمايانده شده، ديده مى شود، از اين رو به قطع يقين مى توان
داورى كرد خداوند اين پيكره به هيچ وجه كورش بزرگ يا نماد خدايان
بيگانه نيست و در اين رابطه هرتسفلد و ديويد استروناخ در اين
مورد كه صاحب پيكره مرد بالدار كورش بزرگ نيست و جان كورتيس با
من هم داستانى دارند زيرا هرتسفلد معتقد است نقش مرد بالدار با
تن پوش عيلامى و تاج شگفت انگيز مصرى كاملاً اشتباه است كه آن را
نقش كورش بدانيم و از سوى ديگر خداوندان مورد پرستش هخامنشيان از
جمله خداوند ياد شده در سنگ نبشته بزرگ بيستون و سنگ نبشته هاى
خشايارشا و اردشير يكم دراز دست و ديگر متون دوره هخامنشيان
بالجمله خدايان مورد پرستش ايرانيان باستان عبارت بود از خداى
بزرگ اهورامزدا و خداى ديگر به نام آرتا و ديگر خدايان شاهى و در
نتيجه چون ايرانيان دوره هخامنشى خدايان ملل ديگر را به هيچ روى
نمى پرستيدند و ستايش كورش بزرگ و كبوجيه از خدايان بابلى و مصرى
در منشور آزادى ملت ها و ستايش از گاو آپيس منحصراً جنبه سياسى و
مقطعى در سرزمين هاى بيگانه به قصد جلب توجه ملت هاى مغلوب را
داشت نه جنبه اعتقادى لذا بسيارى از پژوهشگران ايرانى و خارجى در
تشخيص هويت مردبالدار و گرايش مذهبى او به خدايان مصر باستان و
خدايان آشورى و بابلى دچار لغزش و اشتباه شدند، درست است كه كورش
بزرگ پس از گشودن كشور بابل در متن نامور به منشور آزادى ملت ها
بعل و نبو را به انگيزه جلب قلوب ملت بابل و اعمال سياست
جهاندارانه خود ستوده و كبوجيه گاو آپيس اسطوره مقدس مصريان را
طبق پيكره اى كه در موزه لوور پاريس قرار دارد مورد نيايش قرار
داده ولى اگر از سوى كورش بزرگ و كبوجيه ستودن خداى بابلى يا
خداى آشورى يا مصرى در كشور هاى بابل و آشور و مصر معقول و منطقى
و داراى منشاء سياسى بوده در محل استقرار پايتخت پارس يعنى شهر
پاسارگاد چنين ستايشى از خدايان بيگانه نه تنها محمل معقول و
منطقى و سياسى نداشته بلكه موجب خشم و تنفر مغان و مردم را از
مقام شاهى فراهم مى ساخت. به ويژه اينكه با توجه به بنيانگذارى
آرامگاه كورش بزرگ بر پهنه هفت تخته سنگ با وجودى كه آن شاه كه
مورد ستايش يهوه خداى اسرائيل در كتاب مقدس تورات نيز بوده،
اصرار داشت كه در كشور و زيستگاه خويش خود را از زمان هاى جوانى
و از ديرباز حتى پس از مرگش پيرو آئين مزديسنا بشناساند. پرسشى
كه در اين رهگذار درخور طرح است آن است كه چرا خداوند پيكره مرد
بالدار كه من او را كبوجيه مى شناسم در پيكره مرد بالدار از نماد
هاى بابلى و مصرى و عيلامى يا به قولى نماد پارسى بهره گرفته
است، پاسخ اين پرسش به پندار من آن است كه كبوجيه با بهره مندى
از بال نينورته نماد بابلى خود را شاه بابل و با استفاده از تاج
مصرى خود را شاه مصر و با توجه به تن پوش عيلامى يا پارسى خود را
شاه انشان يا پارس به بيننده و شاه اين كشور ها معرفى مى نمايد.
در اختلاف عقيده بين خاورشناسان در زمينه اينكه تن پوش مرد
بالدار تن پوش عيلامى است يا تن پوش پارسى من برآنم كه اين تن
پوش عيلامى است زيرا در دنياى باستان به ويژه عيلام كه كشورى
مقتدر و جهانگشا بود از قلمرو پارس شناخته شده تر و نام بردارتر
بوده است و به همين دليل است كه كورش بزرگ در منشور آزادى ملت ها
خود را شاه انشان خوانده نه شاه پارس بنابراين از ديدگاه
پژوهشگرانه من برخلاف پندار دانشمند محترم دكتر عليرضا شاپور
شهبازى و شادروان مشيرالدوله پيرنيا و بسيارى از پژوهشگران
بيگانه خداوند پيكره مرد بالدار نه نگهبان جادويى كاخ كورش است و
نه شخص كورش بزرگ و چون كبوجيه با احساس خودبزرگ بينى كه داشت در
سال ۵۲۴ پيش از ميلاد براى اينكه خود را برتر از پدر نامدار خويش
يعنى كورش بزرگ نشان دهد، پس از صدور دستور قتل ناجوانمردانه
برادر كوچك تر خود برديا پهلوان نيرومند نامدار و به لقب تن ورز
يعنى تن بزرگ نامور بوده است به دست پركس اسبه به تحريك و توطئه
پادزيت برادر گئوماته كبوجيه با آ سودگى خيال ناشى از مرگ برديا
به سوى مصر با سپاه بيكران و تجهيزات جنگى آن زمان براى تسخير آن
كشور بزرگ رهسپار شد و پس از جنگ با فرعون مصر پسامتيك سوم آن
كشور را تسخير كرده و به عنوان فرعون سلسله بيست و هفتم مصر
باستان بر آن كشور فرمانروايى كرد و چون به هنگام بازگشت در بين
راه در محلى به نام شهر شام به او خبر رسيد كه فردى تحت نام
برديا در شهر پاسارگاد جانشين او شده و خود را شاه كشور پارس و
انشان يعنى خوزستان امروز خوانده و چون كبوجيه ناجوانمردانه كه
برادر كوچكش را كشت مى دانست كه برديا زنده نيست و شخصى جانشين
او شخص غاصب است لذا به منظور ستاندن تخت شاهى نياكان خويش از
مغان غيرزردشتى با شتاب به سوى شهر پاسارگاد رهسپار شد و در شهر
شام كه ظاهراً در پيرامون شهر اكباتان قرار داشته و با شهر شام
در كشور سوريه دوگانگى دارد بنا به گزارش داريوش بزرگ در ستون يك
بند يازده سنگ نبشته بزرگ بيستون، كبوجيه به مرگ خود مرد و به
قول هرودوت پدر تاريخ در اثر شتاب و بى احتياطى هنگام سوار شدن
بر اسب به علت پاره شدن غلاف شمشيرش ران وى زخمى شد و پس از حدود
۲۰ روز بر اثر عفونت آن زخم درگذشت و در ساعات قبل از مرگ خود،
بنا به گزارش هرودوت پدر تاريخ، بزرگان پارسى و سرداران سپاه خود
را در كنار بستر خويش فراخواند و رازقتل برديا را به آنان باز
گفت و جنازه او ظاهراً پس از مرگ به شهر پاسارگاد آورده شد و در
نقطه اى در آن شهر كه محل آرامگاه وى نامعلوم است، طبق رسوم و
آئين پارسيان به گور سپرده شد. پيكره مرد بالدار به پندار من
ظاهراً به وسيله نقاشان مصرى به دستور مستقيم كبوجيه روى پوست
آهو نقاشى شده و كبوجيه اين نقاشى را اندك زمانى پس از پيروزى بر
پسامتيك سوم پادشاه مصر در پايانه سال ۵۲۴ پ.م يا بهار سال ۵۲۳
پ.م شتابگردانه با پيك بادپا به شهر پاسارگاد فرستاد و دستور داد
عين آن نقاشى را با قيد هويت و عنوان هاى شاهى پارس و بابل و مصر
بر پهنه تخته سنگى كنده كارى كرده و در محوطه آتشكده مقدس شهر
پاسارگاد برقرار و استوار سازند و چون پيرامون شهر پاسارگاد فقط
كوه هايى از سنگ آهك وجود دارد كه از اين سنگ ها براى ساختن
آرامگاه كورش بزرگ نيز بهره گرفته شده بود، صنعت كاران ايرانى كه
از حالت شتاب گرانه كبوجيه براى تهيه پيكره اش و نصب آن در محوطه
سراى شاهى و آتشكده آگاه بودند با آگاهى از خصوصيات اخلاقى و
تندخويى او اين پيكره را با شتاب به دست پيكرتراشان پارسى پيكره
از سنگ آهن براساس همان نقش شكل نقاشى شده احتمالاً بر پوست آهو
ساختند و در بالاى پيشانى اين تخت سنگ كه حدود پنج متر بلنداى آن
بوده است، هويت كبوجيه و كشور هاى زير فرمان او را به دستور وى
ظاهراً به خط پارسى باستان يا به خط عيلامى كنده كارى كردند.
كبوجيه بدينگونه مى خواست افتخار گشودن كشور مصر را به نام خود
در پارس و در تاريخ جهان باستان و براى آيندگان جاودان سازد و
پيكره ديگرى از كبوجيه با تن پوش و آرايش مصريان باستان ديده مى
شود كه با همان تصوير و تن پوش فراعنه مصر باستان در مقابل گاو
آپيس به عنوان نيايش زانو زده و اين پيكره كه در موزه لوور پاريس
وجود دارد، دليل ارزنده ديگرى بر درستى پندار من در باب هويت مرد
بالدار شهر پاسارگاد است. نبشتار خط ميخى بالاى پيكره مرد
بالدار سال هاى ۱۸۰۳ تا سال ۱۸۱۲ ميلادى به وسيله سر جيمز موريه
و سپس وسيله يك جهانگرد انگليسى به نام سررابرت كورپورتر در شهر
پاسارگاد ديده شده و چون در آن هنگام هنوز رمز و راز خط ميخى كشف
نشده بود رومان گيرشمن خاور شناس نامور آلمانى ناآشنايى سررابرت
كورپورتر را به خواندن خط ميخى مورد تاييد قرار داده و سررابرت
كورپورتر به علت عدم امكان ديد كافى از پاى پيكره مرد بالدار تا
بالاى بلنداى آن پيكره و عدم آگاهى از رمز و راز خواندن خط ميخى
و ساييدگى آن به علت گذشت قرون و اعصار به جاى نقاشى عين خط ميخى
نبشتار بالا سر پيكره مرد بالدار به پندار اين كه پيكره مرد
بالدار پيكره كورش بزرگ است به خطا نبشتار خط ميخى سرستون كاخ
پذايريى كورش را بر بلنداى پيكره مرد بالدار نقاشى كرد و از آن
پس اين نبشتار به وسيله مردم محل به عنوان اينكه اين نبشتار
جادويى است شكسته و منهدم و نابود شد و پس از اين رخداد تاسف بار
عده اى از پژوهشگران و جهانگردان پيكره مرد بالدار را بدون
نبشتار ديدند. بر اثر خطاى سررابرت كورپورتر و پندار غلط
خاورشناسان ايرانى و بيگانه خداوند اين پيكره را براساس پندار
سررابرت كورپورتر و نقاشى مبنى بر اشتباه او از خط ميخى خداوند
اين پيكره را كورش بزرگ يا نگهبان او از جمله نماد كيش مصرى و
بابلى يا آشورى پنداشته و عنوان كردند كه نبشتار بالاى پيكره مرد
بالدار همانند نبشتار بالاى سر ستون كاخ بارعام كورش بزرگ بوده
كه امروز موجود است و متن آن نبشتار موجود در سرستون كاخ كورش
بزرگ به سه خط ميخى و پارسى باستان و عيلامى و بابلى چنين است:
«ادم كورائوش خشاى ثى ى هخامنشى يه» يعنى «منم كورش بزرگ شاه
هخامنشى» در حالى كه نبشتار بالاى پيكره مرد بالدار به پندار من
چنين بوده است: «ادم كبوجى ى خشا ى ثى ى خشاى ثى ى نام خشاى ثى ى
پارس هى ى خشاى ثى ى با بيرويش خشاى ثى ى مودرايه» به سه خط
پارسى باستان به خط عيلامى و خط بابلى يعنى «منم كبوجيه شاه
شاهان، شاه پارس شاه بابل شاه مصر» در نهايت با وجود نقاشى
سررابرت كورپورتر در بالاى پيكره مرد بالدار به شرحى كه در سطور
پيشين گفته شد و ضمن جلب توجه خاورشناسان ايرانى و بيگانه به
دوگانگى پندار باستان شناسان كسانى همچون جان كورتيس خاورشناس
انگليسى و رئيس بخش ايران باستان موزه بريتانيا و دانشمند
خاورشناس آقاى دكتر عليرضا شاپور شهبازى و شادروان مشيرالدوله
پيرنيا و ديگر پژوهشگران بيگانه كه جان كورتيس به شرحى كه در
ملاقات حضورى خود با من در لندن به من اظهار داشت و شاپور شهبازى
پيكره مرد بالدار را نماد خدايان بيگانه و نگهبان جادويى كورش و
شادروان مشيرالدوله پيرنيا همانند بسيارى از پژوهشگران بيگانه
خداوند اين پيكره را كورش بزرگ مى خواند، من نظر خود را بنا به
دلايلى كه گفته شد در مورد اينكه مرد بالدار پيكره كبوجيه است
بدين وسيله به دنياى باستان شناسى و پژوهشگرى اعلام مى دارم و در
پايان اين رساله مى افزايم كه من به آقاى على موسوى زنجانى مامور
و مسئول شهر پاسارگاد پيشنهاد كردم كه با جلب نظر اداره كل
باستان شناسى كشور و اداره باستان شناسى استان فارس زير پيكره
مرد بالدار را مورد كاوش قرار دهند تا شايد طبق عادت و سنتى كه
پارسيان دوره هخامنشى داشتند لوحه اى از طلا و يا از نقره و يا
لوحه اى سنگى يافت شود كه بر پهنه اين لوحه هويت مرد بالدار
نبشته شده باشد. بالجمله بعد ها به علت انتقال پايتخت شاهان
هخامنشى در سال ۵۲۲ پ.م به پارسه شهر پهن دشت شهر پاسارگاد به
مرور زمان به شهرى درجه سوم تبديل شد و بالاخره از تخت گاه
نخستين شاهان هخامنشى كورش بزرگ و كبوجيه از آن شهر هفت هزار
ساله به قلمرو زير حكومت خويش و جهان معلوم آن روزگار فرمان مى
راندند. امروز پس از ۲۵۲۶ سال متاسفانه از اين شهر نامبردار به
جز شهركى نيمه مخروبه به نام پاسارگاد چيزى بر جاى نماند. چنين
بود سرنوشت شهر پاسارگاد و هويت تاريخى آن.
پى
نوشت ها:
۱ _ برخى از خاورشناسان غرض ورز و به دنبال
آنان معدودى از پژوهشگران ايرانى رخداد سرنوشت ساز كودتاى
گئوماته _ پادزيت را دروغ و داريوش بزرگ را دروغگو خواندند. من
در كتاب پاسخ به پژوهشگران بيگانه كه اميد انتشار آن را در زمان
حيات خود دارم مستدلاً به پندار مبتنى بر لغزش آنان مستنداً پاسخ
گفته ام. ۲ _ برگ هاى ۱۰۵۷ تا ۱۰۶۰ و ۱۰۶۴ و ۱۰۶۷ تورات چاپ
۱۹۳۳ لندن. ۳ _ كتاب ۶ فركرد، ۸ بند ۴ برگ، ۱۸۷۰ و ،۱۸۷۱ ج
،۲ ايران باستان مشيرالدوله پيرنيا. ۴ _ سى = كوه همچون سى
مرغ = مرغ كوه = پرنده كوه آشيان همچون عقاب.
Copyright (C) 2007-2013 parsnice11.com All rights
reserved
کليه حقوق سايت پارس نايس متعلق به شرکت { پارس نايس انيميشن } مي باشد . طبق
قوانين کپي رايت هرگونه نسخه برداري و کپي از مطالب و مقالات سايت ممنوع مي
باشد